زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و نهم

سلام عزیز دل مامان بیشتر از یه ماهه که نیومدم و چیزی ننوشتم دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود کلی خبرهای تازه داشتیم و روزای خوب.... هر چند که الان حالم زیاد خوب نیست ... ولی مینویسم برات از روزای خوب امسال شاید که حال خودم هم جا اومد موضوع انشای دوره دبستانمون این بود که تابستان خود را چگونه گذراندید اما من میخوام اینجا بنویسم برات که عید خود را چگونه گذراندم: عید امسال رو همش با فکر تو گذروندم و با انتظار تو... انتظاری که دقیقا فردای تموم شدن عید یعنی 14 هم به ثمر میرسید و قرار بود به من مژده بودن تو رو بده اما چه انتظار بی حاصلی 14 هم که اتفاقا پنجشنبه هم بود رفتیم بهشت زهرا و سر قبر مجتبی.... رو زمین سرد نشستم و فرداش دلدرد...
4 ارديبهشت 1393

نامه صد و هشتم

سلام عزیز دل مامان امروز دوباره از اون روزایی بود که خبر بارداری شنیدم...  خبر پدر شدن خیلی خوشحال شدم اما جای خالی تو رو بیشتر حس کردم عزیزکم دلم خیلی میخوادت دیروز رفته بودیم بی بی زبیده ..... دلم خیلی گرفت همون حال منو باباتم داشت  از چشماش و قرمزیش معلوم بود نمیدونم چیکار کنم ............ شرمنده اش هستم  
24 اسفند 1392

نامه صد و هفتم

سلام عزیز دل مامان داریم به عید 93 نزدیک میشیم ......  ششمین عید بدون تو یه سری عددها هستن که برای ادم خیلی دورن و خیلی زود به اون عدد ها میرسیم 6 سال نبودنت ........ هیچوقت فکر نمیکردم این عدد رو داشته باشم هیچ وقت فکر نمیکردم به 30 سالگی برسم و تو رو نداشته باشم ولی یه سال و نیم دیگه داریم تا رسیدن به این عدد نمیخوام از ناراحتی و غصه بنویسم الان امیدوار امیدوارم دوره جدید قرصهام رو شروع کردم .... شروعش که اصلا خوب نبود و من کلی بالا اوردم  ولی خب امروز خیلی بهترم خاله نفیسه اومده تهران و قراره تا عید بمونه پیشمون تنها اتفاق بد این روزها فوت مجتبی بود و غصه ما و خانواده اش یاد عمه که میفتم...
15 اسفند 1392

نامه صد و ششم

سلام عزیز دل مامان این روزا یه حال خوشی دارم ... یه حس سرخوشی .... این حس به خاطر پررنگ شدن حضور تو تو فکر و خیالمه و شاید تو دلم چهارشنبه شب یه خواب دیدم .... یه خواب با یه حس خیلی خوب ... یه خواب با یه عالمه گریه از سرشوق خواب دیدم من خاله نرگس و پسر گلش اردوان خان رو تو یه بیمارستان دیدم بابای تو بابای اردوان هم اونجا بودن و حسابی با هم دوست شده بودن خاله نرگس میخواست بره پیش دکترش و من هم همراهش رفتم خانوم دکتر منو سونو کرد و بهم گفت یه نی نی 5 هفته ای دارم  .... گفت سالمه و البته دختر هم هست من با تعجب بهش گفتم اولا که هنوز معلوم نیست نی‌نی تو دل من باشه دوما که الان نی‌نی خیلی کوچولوئه برا دیدن جنسیت .. و...
26 بهمن 1392

نامه صد و پنجم

سلام عزیز مامان خیلی وقته باهات حرف نزدم امروز صبح که زیر برف داشتم قدم میزدم بهت فکر میکردم  .... به حرفایی که تو این چند روزه درباره ات زدم ولی با خودت حرف نزدم این ماه خیلی امید داشتم به بودنت    این امید رو بابات هم توی من خیلی تقویت کرد و همینطور شرایط بدنیم اما خب واقعیت اینه که نیستی... حتی پیش خودم فکر میکردم چه خوب میشه که یکی دو ماه دیگه خیلی اتفاقی متوجه بشم که تو هستی و کلی بزرگ شدی و من نفهمیدم ..... چند روز پیش وقتی هنوز شک داشتم به بودن یا نبودنت  بابات برا ماشین جدیدمون ضبط خریده بود.. ضبطی که ال سی دی داشت  وقتی اومد خونه بهش گفتم چرا این کار رو کردی... این ضبط برای اونایی خوبه که ب...
28 دی 1392

نامه صد و چهارم

***گاهی گمان نمی کنی، ولی می شود ******گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود *********گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست ************گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ***************گاهی گدای گداییی و بخت با تو یار نیست *********************گاهی تمام شهر گدای تو می شود
3 دی 1392

نامه صد و سوم

سلام عزیز مامان دیروز حال مامانت خیلی بد بود علائم جسمی و قلب درد و افکار منفی امونم رو بریده بود دیروز بعد از کار ناهار رفتیم بیرون.. هرچند که حس و حال خوبی نداشتم ولی به بابات نگفتم که ناهار به دلش بچسبه از این میترسیدم که این اخرین ناهار با دلخوشی باشه و از فردا اسیر بیمارستان باشیم بعد از ناهار بهش گفتم باید بریم نوار قلب بگیریم و وضعیت جسمیم رو بهش گفتم ... خیلی ناراحت شد و تو خودش رفت .. دلواپسی رو میشد از نگاش فهمید شب رفتیم پیش دکتر .... اول که کلی خندید بهم که سریع رفتم نوار قلب گرفتم    بعدش هم با یه معاینه ساده و گوشی گذاشتن تشخیصش رو داد گفت مشکل افتادگی دریچه میترال دارم ... کاریش نمیشه کرد... مشکل زیادی ...
26 آذر 1392